مقالات

نامه‌ای برای تو: مادری که در میان مشغله‌ها و خستگی‌ها درمانده شده‌ای!

نامه برای مادران خسته و درمانده

نامه‌ای برای تو: مادری که در میان مشغله‌ها و خستگی‌ها درمانده شده‌ای!

سلام مادر عزیز، این نامه‌ای است به تو که خسته و درمانده شده‌ای!
می‌دانم… خسته‌ای.
از صبحی که با عجله شروع شد و شبی که هنوز تمام نشده.
از کارهایی که هیچ‌وقت واقعاً «تمام» نمی‌شوند،
و از ذهنی که حتی وقتی بدنت روی مبل افتاده، هنوز در حال دویدن است.

می‌دانم بعضی روزها، صدای خودت را نمی‌شنوی.
در میان صداهای بچه‌ها، در میان بایدها و مسئولیت‌ها،
آن زنِ آرامِ درونت انگار گم شده.
همان زنی که روزی رؤیا داشت، حوصله داشت، می‌خندید بی‌دلیل…
و حالا گاهی فقط آرزو می‌کند چند دقیقه سکوت داشته باشد.

اگر الان سرت را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهی،
بدان که تنها نیستی.
خیلی از ما همین‌جاییم؛ میان عشق و خستگی، میان لبخند و بغض.

مامان جان،
می‌خواهم چیزی را آرام در گوشت بگویم:
برای خوب بودن، لازم نیست همه‌چیز عالی پیش برود.
کافی‌ست لحظه‌ای چشم‌هایت را باز کنی و ببینی… همین حالا.

ببین آن نوری که از لای پرده می‌تابد،
ببین دستی که کوچک و گرم در دست توست،
ببین خودت را که با تمام خستگی، هنوز ادامه می‌دهی.

زندگی همیشه پر از کار ناتمام است،
اما میان همین ناتمامی‌ها، لحظه‌هایی هست که اگر ببینی‌شان، آرامت می‌کنند.
شاید خیلی کوتاه باشند،
اما همان‌ها نفس تازه‌ات می‌شوند.

بگذار صادق باشم:
قرار نیست دنیا ناگهان ساده شود.
بچه‌ها هنوز گریه خواهند کرد، ظرف‌ها باز هم جمع می‌شوند، و کارها همچنان بی‌پایان‌اند.
اما چیزی در درونت می‌تواند عوض شود.
وقتی آگاهانه لحظه‌های کوچک را می‌بینی،
ذهنِ خسته‌ات یاد می‌گیرد در دل شلوغی هم نفس بکشد.

و این یعنی رهایی آرام، بی‌هیاهو، بی‌معجزه.
فقط با دیدن.
با همین انتخاب کوچک که بگویی:
«می‌خواهم خوب دیدن را دوباره یاد بگیرم.»

می‌دانی چه چیزی عجیب است؟
همین لحظه‌هایی که ظاهراً هیچ اهمیتی ندارند،
آرام‌آرام حالت را تغییر می‌دهند.
لحظه‌ای که کودکت در خوابت دستت را می‌گیرد،
لحظه‌ای که صدای خودت را در سکوت شب می‌شنوی،
یا وقتی فقط چای می‌خوری و برای چند ثانیه از عجله دست می‌کشی.

این‌ها چیزهای کوچکی نیستند،
این‌ها نجات‌اند.

پس امشب، وقتی همه خوابیدند،
دفترت را بردار و بنویس:
امروز چه چیزی لبخند را به من برگرداند؟

شاید یکی‌ از آنها فقط این باشد که “نفس کشیدم.”
همین هم کافی‌ست.
چون تو هنوز اینجایی،
و همین یعنی امید هنوز زنده است.

با تمام عشق و درک،
از من،
که مثل تو
ممکن است خسته باشم
اما هنوز زیبایی را می‌ببینم.

author-avatar

درباره فرزانه بخشی

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ، و با استفاده از طراحان گرافیک است، چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *